لکستان واقعیتی انکار نشدنی

چندان تعصبی بر روی کلمه ی لکستان وجود ندارد می شود منطقه ی لک نشین ویا لک زبان هم گفت تا رگ برخی ها بالا نگیرد شاید اگر چند سال پیش این نام و این کلمه ویا این مدعا مطرح می شد برخی به تمسخر و عده ای دیگر از روی خشم سرخ می شدند اما باید بدانیم این یک واقعیتی انکار ناپذیر است چنانچه ترکیه کم کم پذیرفت ترک های کوهستان کرد هستند. چنانچه عزیزان بهتر از بنده می دانند لک ها قدمتی دیرین دارن اما متاسفانه به دلایلی معلوم ونامعلوم چنان به عنوان قومی مستقل مطرح نشده اند وقتی انسن نگرانتر می شود که می بیند بزرگان لک مانند باباطاهر.کریم خان.خوشین.پریشان.ملامنوچهر و...را بنام خود مصادره کرده اند .خوشبختانه قدرت لک ها  که بیشتر شاید در قدرت نرم بوده است چنان مبرز ومشخص است که امروز دیگر نمی توان ان را کتمان نمود.قدرت نرم لکی بر می گردد به زمانهائی که عدهای به جای شمشیر تنبور برداشتند وکه لئمه ها را سرودند وبه سبک خود بر نماز ایستادند جدای از غلط ویا درست بودن آن روش نوگرا بودن آن روش بود که برحاکمیت اعراب پایان داد . امروزه متاسفانه بنابر تئوری توطئه و بنام اتحاد  استانی وغیره که در نهایت ریشه در خودگرائی و خود دیدن دارد به هر کس که غیر خود شان صحبت کند می گویند تجزیه گراو...چرا می خواهید لورستان را تجزیه کنید و...هر چند امروز مشکلات ما آنقدر زیاد است که این مقصود وهدف چندان مصداق درستی ندارد اما امروز بنده به چشم می بینم وبه گوش می شنوم که لکستان واقعیتی است انکار نشدنی بدون آنکه  کسی بخواهد لورستان عزیز را انکار کند . آقایان چه بپذیرید وچه نپذیرید در سایه ای ایران عزیز لکستانی وجود دارد که سالها حتی موسیقی اش وادبیات غنی اش بنام هائی دیگر عرضه می شده است بنابراین بیشتر از این سعی در کتمان این حقیقت ننمایید.

رووژئه لئ تئ یه ل

حة سن روو  حوسئ ن روو

فاتمة نی شتئه سئ بی لکوو         مووشئ بة راد رئم  کوو

درمدینه  بود با اهل بیت اش و در جواربارگاه پیامبرو برادر اش، اما ذوالفقار و صاحبش تنها بودند در سرزمین بابل وپارس و او دل در گرو ذوالفقار داشت.

هوبلیان  طبل زنان برگشته بودند وشهر بوی عربیت می داد و اسلامیت سالها بود که رفته بود.

به حج رفت با اهل بیت ا ش! از مسیری که نخستین کوچ نام گرفت.

دعای عرفه را که خواند علم سبز را بر داشت وراه عراق در پیش گرفت

علم سبز سالها بود سرخ شده بود واینک عصبیت عربیت آبیاری شراب میکرد  بر هر آنچه سالها با رنج وزحمت کاشته شده بود.

آمدند بدشت کربلا در میان رودان تشنه لب درزیرنور آفتاب سوزان وآنطرف 360 خدای عرب ایستاده بودند شهوت و باز هم شهوت ،قدرت،فخرفروشی،بدست آوردن قدرت ،حفظ قدرت

"ای مردم آزاده باشید و ..."  یه دنگئ  حوسئ ن  بی

 آزاده بودن! مردمان آن روز، سوزنی بود در انبان کاه، ملخ خورانی که بر کسری و قیصر دست یافته بودند چنان کفتار ها بودند که بر لاشه ی ماموت ها

هوبلیان دیروز امروز شده بودند حاکمانی که با

ریشی و نمازی ودعایی آنهم برای ساده دلانی که سالها شکم با سنگ بسته بودند که در سایه ی حکومت اسلامی  به بهشت راه یابند!  حکم ده کوره های آعراب را بنام اسلام در جهان حاکم می کردند و به هدف غنائم بیشتربجای  اسلامیت عربیت را می گستراندند،

عو مه ر  ئو شئ مر  شه مشیر ئو  کیشئو   ئه ر تئ نی ایموم حوسئ ن  ئو  ئه سگه

زیر سم اسبان کردند بهترین مردملن زمان را و شاید لبخندی به نشانه ی رضایت وپیروزی درآن ائواره هم بر لب شان نشست به قول خودشان پایه های حکومتشان را تا سالها محکم کردند، اما غافل از این که این ثارالله بود

 که درختی تنومند از آن ببار آمد که امروز کعبه ی آمال و کوه رحمت است و این درسی است که حق همیشه دومی است وپس از هر باطلی حقی می آید

حالئ ئیمروژ ی ئه ل 

امروز  دست  راستت درد می کند وپای چپت هم کمی می لنگد افتاده ای توی شهر و حالا دنده هات رو میشود شمرد.مدتی بود سرت را پایین می انداختی و فقط مه چیاین  وئیر ئ  کوو  نئ مه زانم؟

یادت می اید مادرش گازت گرفت وواق واق کنان گفت: برو دیگه نمی خام بوئینمت  دئیه ر  ناینئ دوما

*

چند روزی بود کارت شده بود دراز کشیدن کنار دیوار صاحبخانه  زیر آفتاب و خمیازه کشیدن و خواب و گاهی هم یکی از پلکی را بر می داشتی  واخم می کردی به گربه ای گرسنه که می خواست به لانه نزدیک شود.

توله ات داخل لانه هم مه نویزئو نئی صدای نئویزه توله وارام ارام از صدا افتادنش حکایت از گرسنگی و تنشگی اش ذاشت. دئله (مادرش) کله ی سحر رفته بود تا شکمی سیر کند تا شیر برای توله داشته باشد .

انروز در عمق کیف چرت صبح گاهی بودی که صدای تلپی بیدارت کرد دله بود که افتاده بود خونین ومالین. دست و پایم را کشیدی و آرام رفتی بالای سرش.

از پوزه اش خون می چکید و چشم چپش سرخ سرخ بود ترا که دید تکانی به خودش داد و نگاهش به لانه توله ماند .توله را آوردی و گذاشتی کنارش   .

دور گوشی تئ  دا ئو  هئ واین   .

با خودت می گفتی  دله ی بد جنس از زمانی که تو تله گیر کردم ودیگه نتونستم برم دنبال غذا دیگه به من محل نمی گذارد و هر جا که دوس دارد می رود و با .... می رود برف بازی ئو ....

مه چم  ئو دئیه ر نئ مام ئئ دئو ما

*

.

می ایستی حالت از فکر  کردن به دله به هم می خورد ابروهایت را در هم می کشی و راه می افتی  شنیده ای در آنطرف جاده سگها گلهه ای زندگی می کنند وجان می دهد برای تو  راه می افتی لنگ لنگان نفست کم شده و رمق دویدن نداری  دو ماشین بزرگ از دو طرف می آیند نمی دانی به کدام سمت بدوی نمی دانی چکار کنی سرت را بر می گردانی حالا دیگه   پوزه ات به پوزه ی ماشین بسیار نزدیک است

              

چراباران نمی بارد

وارو نئ ماوارئ  ئه را چه(چرا باران نمی بارد)

نگاهی به اسمان می اندازی کاوئ کاوه(البته نه در تهران)

هاوار وصد هاوار پاوییز چی ئو باران نبارید هاوار

دستت در جیب است با خود می  گوئی بگذار دستی بر آسمان بگیرم اما مگر جیب می گذارد.

هاواروصد هاوار اگر دست بر آسمان بگیری در بین مردم تو را خامال یا لیوه  می پندارند وموشئ ن:

بابا برو باد بیاد عقب! مانده مردم به ماه می روند وشما .... بعید از شما که از صنعتی شریف فارغ التحصیل شده اید؟تازه مدتی در دانشکده ی فیزیک نجوم خونده ای ودر دانشکده ی فلسفه فیلوسه فه را با مجتهدی به بحث نشسته ای؟.بناچار میخزی  در آپارتمان ط۳ ات وپنهانی دست هایت را از جیب در می آوری بر دعا می بری . خودایا باوار کارتئ  ئیمه  ناشتوئی  گئ ناشوکئریم ئو گوناکار.هه ر هایمئ فگر هواردن وجه م کئردنئو و...

دنگت می افتند حتی دیگه اشکی هم نداری مگر دود می زار تازه اگر گریه کنی فکر می کنند خدای نکرده ریمئل زده ای و ...

شو مئ سی در خواب می بینی در صحرائی پر از خشکی . پایت سوار بر گئ ل های هوشکئ تاشده افتاده ای تعدادی انجایند انهائی که هرروز می بینیشان چه بخواهی چه نخواهی هم (سایه . کار.سفر ..) راننده تاکسی آرنده ی چاوی دارنده ی ماهی عرنده ی ... و..چقدر کفتارند و کف کرده دهنشان از بس کفتارگفتارند و لاشخور رفتار.آنطرفتر همه زالووار سوار شده اند بر ابرها ومی مکند ومی خندندو می رقصند ومه خورند آب را وقه می کنند .... را

هئ ناسئ ات بالا می رود و قلبت تپ ته پ اش بیشتر می شود .

بر می خیزی هویه ر داسئ ئو تو دوباره باید بروی سلام کنی به همسایه وسوار بشوی بر تاکسی تا زودتر برسی و  کف بزنی برای گفتارها و بدوئی برای لاشخورها

 

کدام زبان وارث زبان پارسی باستان است.

به راستی کدام زبان جا مانده از زبان پارسی باستان است وایا میراث ان زبان امروز به درستی بین فرزندان ان پخش شده است. اگر چنانچه امروز بخواهند فیلمی بسازند و بخواهند یک دهقان هخامنشی به شاه روز خوش بگوید به  کدام گویش نزدیک تر است. ایا جمله ی"روژ گاریاک"  قابل فهم برای کدام مرد یا زن در جغرافیای حوزه ی تمدنی پارسین از غرب هند تا مدیترانه می باشد.بدون تردید برای کسانی که امروز بنام فارس وعرب می شناسیم این جمله سخت فهم یا نامفهوم است تا یک بلوچ یا یک کرد ویا یک پشتو.چرا ایا این پرسش را پیش نمی اید که چرا این وارث اولا تنها وارث است ودوم اینکه چرا اینقدر ضعیف و ناخالص...

 ادامه در وب لک زبانان

www.lakzaban.blogfa.com